به من بگو نگو ، نمی گویم؛
اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم
من می فهمم!!
دکترشریعتی
به من بگو نگو ، نمی گویم؛
اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم
من می فهمم!!
دکترشریعتی
و چشم هایم را می بندم...
و زبانم را گاز می گیرم..
ولی...
حریف افکارم نمی شوم...
چقدردردناک است...
فهمیدن ...!
گاهی پروانه ها هم
اشتباه عاشق میشوند بجای شمع گرد چراغهای بی احساس خیابان میمیرند …!
دار بزن … خاطرات کسی که تـو را دور زده
حالم خوب است …امّا گذشته ام درد میکند . . .
من مُرده ام .......
به نسیم خاطره ای ، گاهی تکانی می خورم …
همین !!!!
مهربان بودی
آغاز ماجرا ،
اما
چه سخت تشنه ی جام محبتت بودم ...
سخن تمام نشد ،
ختم ماجرا پیدا
امید با تو نشستن
تلاش بی ثمری بود
چه ، کوشش شب و روزم
بسان شخم زدن روی سینه ی دریا
و استغاثه به درگاهت
گره به باد زدن ،
و همچو کوفتن آب بود در هاون
مرا رها کردی ؟
مرا به مسلخ سلاخان
رها چرا کردی ؟
مرا که رام تو بودم
اسیر دام تو بودم .
یه وقتایی توی زندگیت هست که دلت می خواد فقط خودت باشی و خودت. این روزای سخت هم تموم میشه و می دونم . من سختی های زیادی رو توی این مدت تحمل کردم و البته برای فرار از شرایط بوده اما حالا می خوام توی همون شرایط باشم و خودمو سازگار کنم و از امکاناتم و لحظه هام بیشترین استفاده رو ببرم.
تنهایی خودمو ترجیح می دم به بودن با آدمای کوته فکر و هوسران.(الی)
هر روز صبح که از راه می رسد امیدی تازه برای خوشبختی در جانم ریشه می دواند و مرا سبز می کند و من از تکرار احساسی که عطر خوش زندگی را می دهد لبریز می شوم و برای من چه اهمیتی دارد اگر هیچ انسانی دوستم ندارد آنچه برای من زیباست این است که خداوند مهربانم همیشه مرا دوست دارد...
خدا
خدا تنهام نذار
چه سنگینی میکند بردلم این روزها.
یاد من باشد ... یاد من باشد که فــردا دم صبح به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم و به انگشــت نخی خواهم بست که فراموش نگردد فــــــردا با همه تلخی و نـــاکامی ها زنـــدگی شیرین است! و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح زنــدگی باید کرد
من هنوز زنده ام....
سلام زندگی.
اینجا همه چی ساکته. هوشیار نیستیم. تند و تند از کنار هم رد می شیم و گاهی یه لبخند تحویل هم می دیم. یه لبخند!
غروب که از مدرسه بر می گشتیم خونه دسته های چند صد تایی از کلاغارو هم می دیدیم که از شرق به غرب می رفتن و صدای قار قارشون گوش فلک رو کر می کرد. یه عالم ذوق می کردیم که این کلاغا هم تازه از مدرسه تعطیل شدن و من با همه بچگیم باور کرده بودم . چون می دیم که از روی درختای باغ پشت مدرسه م یرن سمت خونه هاشون همون سمتی که ما می رفتیم.
صبحا که کلاغی دور و برخونه قار قار می کرد مامانم زیر لب می خوند:خیر خیر خیر...
داستان زاغکی قالب پنیری دید و یه دنیا شعرای کودکانه که از ته مغزم تا نوک زبونم صف کشیدن
بازی کلاغ پر رو دوست نداشتم ...ولی عاشق گرگم به هوا بودم.
برای همین خیلی دوستشون دارم. پرنده هایی که صد سال عمر می کنن به ندازه یه آدم . وقتی فکر می کنم که یه کلاغ می تونه چه قدر پیر باشه سر ذوق می آم. الکی...
همیشه دوست داشتم یه انشا درموردشون بنویسم. حیف که وقت تمام شد و برگه هارو خیلی وقته که بالا گرفتم.
گفتم اینجا همه چی ساکته...بازم می گم اینجا هیچ کس هوشیار نیست...قلبم می خواد دوباره شاعر بشه.
دلم میخواد دستامو بگیرم رو صورتم فشار بدم با صدای بلند گریه کنم گریه کنم گریه کنم.
تو را میجویم
پنهان شده در زیر فنجان های وارونه،
در دستان ماهر یک شعبده باز
که همه چیز را جا بجا میکند!
مَنـ نیز
دَر نامُقَدَس تَرین جِسمـ
غَرق شُدمـ
و اِجازه دادَمـ که او اَز تَقدس وُجودَمـ لِذَت بِبَرهـ !
بیا سیب را با هم گاز بگیریم
گـــور پدر بهشت
بهشت من آنجاست که تو را بی شرمانه به آغوش
می کشم...
فیلسوفے کـ بس کـ فرو خورده بغض هایش را، گاهی بالا میآورد تمام دلتنگیها را. فقط حیف کـ عنکبوت ها حرف زدن بلد نیستند....
این روزها خیلی سخت سپری میشه بغضم را خورده ام.....
چقدر خوبه
کسی هست
که وقتی بهش فکر می کنی !
اونقدر گرم میشی
که یادت میره
اتـــــاقت چقدر سرده ..!
روی فـنجان جا مانـــده
...
و جـای خـالـی یـک بــوسـه
روی لـبهـــای مــن !
کاش . . .
ای کـاش مـی شــد آخریـن بوسه ات را
جـایـی پـنهــان میكـردم
تا بــار دیـگـــر كـلمات شعــرم
بـوی دلـتـنـگــی نمی گرفتند
بگذار ببووسمَت
نگران نباش
کسی ما را نمیبیند
این شعرها همه سانسور میشوند!
2
تنهایی
زمستانِ « سیبِری » است انگار
استخوان میترکاند لاکردار!
3
رفتهای وُ
فاحشه شده استْ این دل.
بیا "آبِ توبه" بریز، ببَرَم!
دوور نشو!
خیالِ بووسه ندارند لبهام
فقط میخواهند شبِ چشمهات را کمی سووت بزنند!
2
دوور شدهای، خیلی دوور
ولی باور کن اصلن سخت نیست به تو رسیدن
فقط
کمی باید این ساعت را دستکاری کنم!
3
رفتهای وُ من
هرچه میکِشم
تمام نمیشود این درد.
استخوان لای زخم گذاشتهای مگر؟!
هیچکس....
خدا تو میفهمی من چی میگم
1
آفتزده است این باغ
بیا به دشت بپاشیم
خودمان را
2
دریاستْ تنَت
موّاج و توفانی
بگذار غریقِ تو باشم
3
اینقدر به زندهگیاَم سَرَک نکش!
کوتاهتر از خوابهای من
دیواری ندیدهای؟!
4
خودت را بیخودی شیرین نکن!
اینهمه سنگ که پیشِ پایم انداختهای
فرهاد میخواهد
نه شاعری که منَم
تنـــها آغوشــي آرامـــت مي كند
كه دلــت رابــه درد اورده..!!
کـــه وقتـــی از یــه جــایی رد میشــی کــه باهــاشــ تــو اونجـــا خــــاطره داشتـــی
ناخــــودآگـــاه گریتـــ میگیـــرهـ. . .
هر وقت میرم خونه فاطمه دلم میگیره ی جورایی غریبیم میکنه اخه اونجا پر از خاطره ست.